پیش درآمد

دفتری با مداد تراشیده و تراشه‌های مداد روی کاغذ؛ نمادی از پیش درآمد یک مسیر نوشتن، خودشناسی و خلق اثر

شروع به اشتراک گذاشتن نوشته‌هایم و هر آنچه از افکارم نشأت گرفته‌اند و شاید روزی به اثری تبدیل شوند، تصمیمی بود بس دشوار.

این پیش درآمد نخستین نوشته‌ای است که در این وبگاه منتشر می‌کنم؛ پیش‌درآمدی بر تجربه‌های زیسته و شخصی‌ام. تجربه‌هایی که هضم بخشی از آن‌ها، حتی تا به امروز، برایم سخت و جان‌فرسا بوده است.

فرزند یک مادر و سه پدر

من امیرحسین نمازی هستم؛ فرزند یک مادر و سه پدر.

پدر اول و پدر خونی خودم را هرگز ندیدم. دیگر هم در سنی نیستم که تمایلی به دیدنش یا حتی شناختنش داشته باشم. اگر مرده است، آرامش را برایش آرزو می‌کنم و اگر زنده است، عمری با عزت و سلامت.

پدر دوم، مردی بود که برای من پدری کرد. متأسفانه یا شاید خوشبختانه، آن‌قدر خوب و وصف‌ناکردنی بود که ایزد منان او را زودتر از آنچه باید، به درگاه خود فرا خواند. بهرام در همان سال‌های کوتاهی که در زندگی من حضور داشت، تأثیری بر من گذاشت که سال‌ها پس از رفتنش همچنان یادش را زنده نگه داشته‌ام. هنوز هم هرگاه نامش در ذهنم جاری می‌شود، ردپایی از احترام و قدردانی را با خود به همراه می‌آورد.

و اما پدر سوم من؛ مادرم.

زنی که پس از فوت همسر دومش، زندگی چنین برایش رقم زد که برای دو فرزند با رگه‌های خونی متفاوت، نقشی فراتر از یک مادر را ایفا کند. مادری که در سال‌های جوانی خود ناچار شد بخشی از وجود زنانه‌اش را خاموش کند، یا دست‌کم آن را در سکوت نگاه دارد، تا بتواند برای فراخوانی بخش‌های دیگری از وجودش جا باز کند؛ بخش‌هایی که جامعه آن‌ها را مردانه می‌نامد.

راستش را بخواهید، من مادرم را کمتر به شکل یک زن شناخته‌ام. به ندرت پیش آمده بود که خستگی فشارهای زندگی مجال دهد تا آن بخش لطیف و شکننده وجودش خود را نشان دهد. تا جایی که به یاد دارم، او سال‌های بسیاری را به خاطر فرزندانش در قالب شخصیتی زندگی کرد که بیش از هر مرد دیگری سخت، مقاوم و استوار به نظر می‌رسید؛ با روحیه‌ای که بیشتر به سلحشوران میدان‌های نبرد شباهت داشت تا زنی که بار زندگی را یک‌تنه بر دوش می‌کشید.

مادرم برای من هم پدر بود و هم مادر. اما امروز، بیش از هر عنوان دیگری، او را قهرمان زندگی خودم می‌دانم؛ انسانی که بسیار بیشتر از آنچه سال‌ها تصور می‌کردم، شالوده وجودم بر پایه تلاش‌ها، فداکاری‌ها و استقامت او شکل گرفته است. گویی پیکر من به پیکر او متصل بوده؛ همچون دومینوی کوچکی که ایستادنش را مدیون دومینوی بزرگ‌تر از خود است.

شاید تا امروز هرگز آن‌گونه که باید و شاید قدردانش نبوده‌ام. شاید حتی تشکری درخور آنچه برای من ساخته است از او نکرده باشم. از همین رو، وظیفه خودم می‌دانم که در نخستین نوشته این وبگاه، پیش از هر سخن دیگری، از او قدردانی کنم.

اگر قرار باشد این وبگاه از نقطه‌ای آغاز شود، دوست دارم از همین نقطه آغاز شود؛ از قدردانی برای زنی که برای من هم مادر بود، هم پدر و هم پناهگاه.

سال‌هایی که پرسیدنِ درست از خودم را بلد نبودم

اگر کسی مرا از نزدیک بشناسد، می‌داند که بیشتر از آنکه به دنبال پاسخ‌های درست باشم، به دنبال پرسیدن سؤال‌های درست هستم.

فکر می‌کنم همه آدم‌ها دوره‌هایی از زندگی دارند که چندان به آن افتخار نمی‌کنند؛ دوره‌هایی که اگر امکانش بود، ترجیح می‌دادند به شکل دیگری سپری شوند. شاید به این امید که امروز در نقطه متفاوتی ایستاده باشند. من هم از این قاعده مستثنی نبودم.

زمانی در زندگی من وجود داشت که هنوز سؤال درست پرسیدن را بلد نبودم.

دوره نوجوانی تا سال‌های ابتدایی دهه سوم زندگی‌ام را چنان در ناآگاهی‌های وجودی خودم سپری کردم که گاهی وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم: عجب خری سوار بودم.

آن روزها بیشتر در حال زندگی کردن بودم تا فهمیدن زندگی. بیشتر واکنش نشان می‌دادم تا انتخاب کنم. بیشتر درگیر روزمرگی بودم تا اینکه بدانم واقعاً چه می‌خواهم و به کدام سمت در حرکت هستم.

فکر می‌کنم یکی از نخستین جرقه‌های تغییر برای من، مطالعه کتاب «کیمیاگر» بود؛ کتابی که شاید به تنهایی زندگی کسی را متحول نکند، اما برای من باعث شد برای اولین بار از خودم سؤال مهمی بپرسم:
آیا جایی که امروز ایستاده‌ام، همان جایی است که روزی آرزویش را داشتم؟ یا حتی همان جایی است که باید می‌بودم؟

پاسخ این سؤال چندان خوشایند نبود. اما همان پاسخ باعث شد پیش از آنکه خیلی دیر شود، افسار همان خری را که سال‌ها سوارش بودم بکشم و مسیرم را تغییر دهم. دیگر توان ادامه دادن نقش کسی را نداشتم که در واقعیت نبودم.

از همان زمان تلاش کردم سؤال کردن را جدی‌تر بگیرم. خاطرم هست برای نخستین بار دفترچه‌ای برداشتم با جلدی سبزآبی که تبلیغ یک شرکت روی آن چاپ شده بود. نامش را گذاشتم «روزمرگی».

آن روزها متوجه شده بودم که زندگی‌ام پر از عادت‌هایی است که دوستشان ندارم و اگر قرار است تغییری رخ دهد، باید از جایی بسیار کوچک آغاز شود. تصمیم گرفتم نوشتن را به اولین عادت سازنده زندگی‌ام تبدیل کنم.

پس شروع کردم به ساخت عادت نوشتن؛ نه برای اینکه نویسنده شوم و نه حتی برای ثبت خاطرات. فقط می‌خواستم هر روز چند خط درباره خودم بنویسم. چند خط درباره اینکه امروز چه کرده‌ام، چه چیزی آزارم داده، چه چیزی خوشحالم کرده، چه عادتی را باید ترک کنم و چه چیزی را باید در خودم پرورش دهم.

  • گاهی می‌نوشتم زیاد می‌خوابم و از این موضوع ناراضی‌ام.
  • گاهی می‌نوشتم بیش از حد سیگار کشیده‌ام.
  • گاهی از کاری که انجام می‌دادم گله می‌کردم و گاهی از اینکه توانسته بودم چند صفحه کتاب بخوانم خوشحال می‌شدم.

در ظاهر چیز مهمی نبود؛ اما همان چند خط ساده، هر روز مرا وادار می‌کردند که لحظه‌ای بایستم و به زندگی خودم نگاه کنم. آن زمان جایی خوانده بودم که برای ساختن یک عادت جدید باید مدتی مشخص آن را تکرار کرد. آن تکنیک ۲۱/۹۰ نام داشت و من نمی‌دانستم آن نظریه تا چه اندازه علمی است، اما تصمیم گرفتم امتحانش کنم.

جواب داد. در آینده به شکلی مفصل در این خصوص صحبت خواهم کرد.

بعد از مدتی، نوشته‌هایم دیگر فقط گزارش اتفاقات روز نبودند. کم‌کم تبدیل شدند به مجموعه‌ای از سؤال‌ها.

  • چه چیزهایی مرا خوشحال می‌کنند؟
  • چه چیزهایی آزارم می‌دهند؟
  • چه چیزی را باید تغییر دهم؟
  • چه چیزی را باید حفظ کنم؟
  • چرا روی بعضی رفتارهایم کنترل ارادی ندارم؟
  • و مهم‌تر از همه؛ چرا، چرا و چرا؟

زندگیم را پر کردم از چراهایی که باید به پاسخ می‌رسیدند. همان دفترچه ساده، در میان انبوه عادت‌های بد آن روزها، به یکی از معدود عادت‌های سازنده زندگی من تبدیل شد.

به مرور، مطالعه کتاب‌ها و مقالات مختلف هم به آن اضافه شد و کم‌کم نگاه من به زندگی تغییر کرد. بعد از مدتی متوجه شدم بخش زیادی از گفتگوهایم با دیگران پیرامون تغییر، رشد و بهتر شدن می‌چرخد؛ چه درباره خودم و چه درباره مسیری که دیگران در آن قدم برمی‌داشتند.

در همان سال‌ها بود که به شکلی باورنکردنی متوجه شدم بسیاری از ما آدم‌ها دقیقاً نمی‌دانیم کجا ایستاده‌ایم. نمی‌دانیم به کجا می‌رویم، نمی‌دانیم چرا می‌رویم و حتی نمی‌دانیم اگر به مقصد برسیم، از آنچه پیدا خواهیم کرد راضی خواهیم بود یا نه.

همین آگاهی باعث شد بارها از خودم بپرسم:

اگر کسی در سال‌های نوجوانی، حرف‌هایی را که نیاز داشتم بشنوم برایم روایت می‌کرد چه؟ نه در قالب نصیحت و نه از موضع برتری. بلکه در قالب قصه‌هایی واقعی از زندگی.

قصه‌هایی که یادآوری کنند تمام زندگی چیزی نیست جز بذرهایی که امروز در ذهن و وجود خودمان می‌کاریم.

شاید آن زمان برای نخستین بار به تأثیرگذاری سازنده فکر کردم. به اینکه اگر روزی توانش را داشته باشم، دوست دارم سهم کوچکی در بهتر شدن زندگی دیگران داشته باشم. نه با ارائه نسخه‌های آماده. بلکه با به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها، سؤال‌ها و مسیرهایی که خودم از آن‌ها عبور کرده‌ام.

رسیدن به این نقطه که انسان مجبور نیست همه چیز را تغییر دهد؛ بعضی چیزها فقط باید پذیرفته شوند.

شاید مهم‌ترین چیزی که در تمام این سال‌ها آموختم، این بود که انسان قرار نیست همه چیز را تغییر دهد.

بعضی چیزها فقط باید پذیرفته شوند.

آن روزها هنوز سن و سال زیادی نداشتم و بسیاری از مسائل زندگی‌ام برای خودم حل نشده باقی مانده بودند. هنوز با بخشی از گذشته‌ام درگیر بودم و پذیرش آنچه بر من گذشته بود را نیاموخته بودم. به همین دلیل نمی‌توانستم با نام خودم آنچه را که در ذهنم می‌گذشت جایی ثبت و منتشر کنم.

بارها و بارها در شبکه‌های اجتماعی حساب‌های کاربری مختلفی با نام‌های عجیب و غریب ساختم؛ صفحاتی که در آن‌ها تلاش می‌کردم از چیزهایی بنویسم که برایم مهم بودند. شاید روزی داستان آن حساب‌ها را هم روایت کردم، اما فعلاً از حوصله این نوشته خارج است.

سال‌ها گذشت.

سال‌هایی که صرف نوشتن، خواندن، تجربه کردن، حرف زدن، گوش سپردن، بیرون ریختن و کندوکار کردن، ساختن، فکر به ساختن، تلاش و عرق ریختن، چشم گذاشتن پای سیستم و … سال‌هایی که بارها سرم به سنگ خورد و بارها مجبور شدم از نو خودم را بازسازی کنم.

همه این مسیر، با تمام فراز و فرودهایش، در نهایت مرا به همین نقطه رساند؛ نقطه‌ای که بتوانم این پیش‌درآمد را منتشر کنم.

این وبگاه را نساختم چون فکر می‌کنم حرف‌های بزرگی برای گفتن دارم. ساختم چون بالاخره به جایی رسیدم که از روایت کردن آنچه بوده‌ام، آنچه هستم و آنچه در مسیر شدن تجربه می‌کنم، دیگر نمی‌ترسم.

به جایی رسیدم که دیگر آرزو نمی‌کنم ای کاش بعضی اتفاقات هرگز رخ نداده بودند. ای کاش بعضی مسیرها را نرفته بودم. ای کاش تقدیر، شکل دیگری برایم رقم خورده بود. نه؛ امروز می‌دانم که تمام آنچه بر من گذشته، بخشی از چیزی است که امروز هستم.

شاید مهم‌ترین دستاورد این سال‌ها برای من، رسیدن به پذیرش بوده است؛ پذیرش آنچه قابل تغییر نیست و مسئولیت‌پذیری در قبال آنچه قابل تغییر است.

به همین دلیل احتمالاً در آینده بارها درباره این موضوع خواهم نوشت، زیرا بخش بزرگی از آنچه امروز می‌اندیشم و آنچه امروز هستم، از دل همین پذیرش شکل گرفته است.

امروز بیش از هر زمان دیگری با خودم در صلح هستم. نه به این معنا که همه چیز را فهمیده‌ام. نه به این معنا که دیگر اشتباه نخواهم کرد بلکه به این معنا که پذیرفته‌ام انسان بودن با خطا کردن، آزمودن، شکست خوردن و دوباره برخاستن گره خورده است و شاید دقیقاً به همین دلیل است که امروز اینجا هستم.

با نام خودم، با تمام آنچه بوده‌ام، با تمام آنچه هستم و با تمام آنچه هنوز در حال شدن است. «از فکر تا اثر» فقط شعار این وبگاه نیست؛ یادآور مسیری است که خودم در آن قدم زده‌ام.

مسیری که از یک فکر آغاز می‌شود، در تجربه پخته می‌شود و شاید روزی به اثری تبدیل شود که برای انسانی دیگر مفید واقع گردد.

اگر این نوشته به دست شما رسیده است، از همراهی‌تان سپاسگزارم.
این تازه آغاز راه است.

به اشتراک بذارید
{{ reviewsTotal }}{{ options.labels.singularReviewCountLabel }}
{{ reviewsTotal }}{{ options.labels.pluralReviewCountLabel }}
{{ options.labels.newReviewButton }}
{{ userData.canReview.message }}
پیمایش به بالا