همه چیز از یک راز شروع شد!

زن در نمای نیم‌رخ با انگشت اشاره روی لب‌ها در حال نمایش سکوت و پنهان نگه داشتن یک راز

بخش بزرگی از آنچه امروز هستیم، از جاهایی در وجودمان می‌آید که کمتر به آن‌ها سر می‌زنیم؛ از خاطراتی که سال‌ها پیش در گوشه‌ای از ذهنمان جا خوش کرده‌اند و بی‌آنکه متوجه باشیم هنوز روی تصمیم‌ها، ترس‌ها و رفتارهایمان اثر می‌گذارند. من چنین فکر می‌کنم که رفتار امروز ما نشات گرفته از زنجیره‌ای بافته شده از تراماهایی (یا هر اسمی که دوست‌دارید روش بذارید) هست که ما بی‌آنکه بدانیم آنها را درون خودمان به شکلی ناخودآگاه جای داده‌ایم.

نمی‌خواهم خیلی فلسفه‌بافی کنم و یا به قولی بفلسفانم. فقط می‌خواهم قصه روزی را تعریف کنم که به گمانم یکی از مهم‌ترین گره‌های ذهنی زندگی من در همان روز شکل گرفت؛ روزی که بعدها فهمیدم سایه‌اش سال‌ها همراهم بوده است.

فکر می‌کنم ریشه بسیاری از زخم‌های درونی من به یک ظهر پاییزی در مهرماه سال ۱۳۸۲ برمی‌گردد؛ زمانی که تنها شش سال داشتم و روی صندلی شاگرد ۲۰۶ آلبالویی‌مان نشسته بودم. ماشین در حوالی چهارراه قنات دولت حرکت می‌کرد و من هیچ تصوری نداشتم که قرار است چند دقیقه بعد، دنیایم برای همیشه تغییر کند.
در پرانتز بگم، راستش زخم‌های ذهنی موجودات عجیبی هستند. گاهی در دل یک حادثه بزرگ و پرهیاهو شکل می‌گیرند و گاهی در آرامش کامل یک بعدازظهر معمولی؛ آن‌قدر معمولی که اگر کسی تعریفش کند، شاید اصلاً مهم به نظر نرسد، پرانتز بسته!

اینکه ماه و سال آن روز را به خاطر دارم به بازگشایی مدارس مربوط می‌شود. آن روزها کلاس اول ابتدایی بودم.

در نوشته‌ پیش‌درآمد گفته بودم که من سه پدر داشتم و نام پدر دومم بهرام بود. بهرام سال ۱۳۸۱ مرا در مدرسه ایران با نام خانوادگی خودش ثبت‌نام کرده بود. او تلاش می‌کرد نام خانوادگی خودش را به من بدهد تا شاید روزی متوجه نشوم که پدر واقعی‌ام نبوده است.

البته زندگی فرصت نداد این تصمیم به سرانجام برسد. بهرام خیلی زود از دنیا رفت و آن ماجرا نیمه‌تمام ماند. با این حال برای من همین که تلاش کرده بود مرا به عنوان پسر خودش بپذیرد، همیشه ارزشمند بوده و هست.

سرتان را درد نیارم؛ قصه از این قرار بود که سالِ پیش‌دبستانی را با یک فامیلی ثبت نام شدم و سال بعد یعنی یکم ابتدایی را با نام خانوادگی واقعی خودم؛ نمازی.
اگر جای من بودید احتمالاً گیج می‌شدید.

من هم گیج شده بودم.

در ذهن یک کودک شش ساله، نام خانوادگی چیزی شبیه یک لباس است؛ اگر یک سال با یک اسم صدایت کنند و سال بعد با اسمی دیگر، کم‌کم فکر می‌کنی شاید آدم‌ها بتوانند هر وقت دلشان خواست اسمشان را عوض کنند.

چند روزی از شروع مدرسه بیشتر نگذشته بود که کنجکاوی بالاخره کار خودش را کرد.

یک روز بعد از تعطیل شدن مدرسه، وقتی مادرم عقبم آمده بود، سؤال ساده‌ای پرسیدم؛ سؤالی که برای یک کودک کاملاً عادی بود.
اما جواب آن سؤال عادی نبود.

همان‌جا، در همان ۲۰۶ آلبالویی و در همان بعدازظهر پاییزی، برای اولین بار پرده‌ای کنار رفت و من با رازی روبه‌رو شدم که تا آن روز هیچ‌کس درباره‌اش چیزی نگفته بود.

اون روز دنیای یک پسربچه شش ساله از حالت بچگی خارج شد و با همان سن کمم به جهان آدم‌بزرگ‌ها درود گفتم.
از همان روز بود که قصه زندگی من مسیر دیگری پیدا کرد.

ساختن راز، سلاح مادرم بود

به نظر می‌رسید مادرم خودش را برای چنین سؤالی آماده نکرده بود. شاید فکر می‌کرد هنوز زود است. شاید هم پیش خودش تصمیم گرفته بود چند سال بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم، همه چیز را برایم توضیح بدهد.

اما سؤال پرسیده شده بود و دیگر راهی برای فرار از آن وجود نداشت.

آن روز، در همان ۲۰۶ آلبالویی، مادرم شروع کرد به تعریف کردن.

هرچه بیشتر توضیح می‌داد، بیشتر گیج می‌شدم.

فهمیدم بهرام پدر واقعی من نبوده است.

بعد فهمیدم پدر واقعی‌ام سال‌هاست جایی در زندگی من ندارد.

بعد فهمیدم هیچ تلاشی برای دیدن من نکرده است.

و بعد، از لابه‌لای حرف‌های مادرم، متوجه شدم که او در ذهن مادرم بیشتر از آنکه یک همسر یا یک پدر باشد، یک نامرد بوده است.

برای یک کودک شش ساله، همه این اتفاق‌ها زیادی بزرگ بودند.

می‌گویند اولین عشق یک پسر، مادرش است و اولین قهرمان زندگی‌اش پدرش.

من آن روز فهمیدم قهرمانی که در ذهنم ساخته بودم، وجود خارجی ندارد.

هرچه مادرم بیشتر حرف می‌زد، بیشتر در صندلی فرو می‌رفتم. انگار می‌خواستم خودم را از میان آن همه حرف پنهان کنم.

گاهی هم زیرچشمی به خواهر شش‌ماهه‌ام نگاه می‌کردم که آرام در کَریر سورمه‌ای رنگش روی صندلی عقب نشسته بود.

آن روز یک کلمه جدید یاد گرفته بودم:

«ناتنی».

کلمه‌ای که معنایش را به سختی می‌فهمیدم اما سنگینی‌اش را کاملاً حس می‌کردم.

با خودم تکرار می‌کردم:

«ما خواهر و برادر ناتنی هستیم.»

سال‌ها بعد، حتی در نوجوانی، هنوز از شنیدن این کلمه بدم می‌آمد. هر بار که به گوشم می‌خورد انگار کسی مستقیم به خاطره همان روز اشاره کرده باشد.

خواهرم را نگاه می‌کردم و پیش خودم فکر می‌کردم:

«هیچ وقت نمی‌گذارم کسی اذیتت کند.»

نمی‌دانستم چطور.

فقط می‌دانستم باید مراقبش باشم.

شاید در ذهن کودکانه‌ام امیدوار بودم روزی بتوانم برای او همان نقشی را بازی کنم که بهرام برای من بازی کرده بود.

اما واقعیت چیز دیگری بود.

خود من بیشتر از هر کسی به یک پدر احتیاج داشتم.

با این حال زندگی طوری با من و خواهرم کنار آمد که هیچ‌وقت نفهمیدیم داشتن پدر تا چه اندازه می‌تواند یک نعمت باشد.

دست‌کم خواهرم که هرگز فرصت تجربه کردنش را پیدا نکرد.

وقتی مادرم قصه زندگی خودش و بخشی از قصه زندگی مرا به اتمام برد، چند لحظه سکوت کرد.

بعد رو به من کرد و گفت:

«این راز زندگی توست.»

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

«برای کسی تعریفش نکن.»

بعد دلیلش را هم گفت.

نمی‌خواست کسی با دانستن این ماجرا مرا ناراحت کند. نمی‌خواست کسی از نقطه‌ضعف زندگی من باخبر باشد. می‌خواست از من محافظت کند.

برای همین گفت:

«این راز توست. راز ماست. پیش خودت نگهش دار و هرگز برای کسی نگو.»

آن روز از ماشین پیاده شدم و در حالی که اسم پدر واقعیم را مدام در سر تکرار میکردم، چیز دیگری هم با خودم حمل می‌کردم؛ رازی که قرار بود سال‌ها از آن مراقبت کنم.
من باری را تحویل گرفته بودم، باری که سنگینی آن در حد و ظرفیت شانه‌های من نبود!

تحمل فشار روانی یک راز

مادرم فکر می‌کرد با تبدیل کردن ماجرای زندگی من به یک راز، دارد از من محافظت می‌کند.

شاید هم واقعاً محافظت می‌کرد.

اما به چه بهایی؟

سال‌ها طول کشید تا بفهمم حمل کردن یک راز، حتی اگر هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزنی، باز هم از تو انرژی می‌گیرد.

من بعد از آن روز دیگر شبیه قبل نبودم.

در مدرسه زود عصبانی می‌شدم. با بچه‌ها دعوا می‌کردم. کافی بود کسی حرفی بزند که احساس کنم قصد تحقیرم را دارد، کتکی سیر مهمانش می‌کردم و درس عبرتی بهش میدادم.

هیچ‌کس گریه مرا نمی‌دید.

گریه کردن برایم نشانه ضعف بود.

هیچ‌وقت از مشکلاتم برای مادرم تعریف نمی‌کردم. نمی‌خواستم فکر کند هنوز به مراقبت احتیاج دارم و بچه‌ام. نمی‌خواستم شبیه یک کودک به نظر برسم. بلکه میخواستم مرد زندگی‌شان باشم.

انگار از همان شش سالگی تصمیم گرفته بودم خودم از خودم محافظت کنم.

اگر بخواهم آن روزهای خودم را توصیف کنم، باید بگویم پسربچه‌ای بودم که زود می‌رنجید و سخت کوتاه می‌آمد. همان چیزی که در فرهنگ ما به آن می‌گویند: عنق.

سال‌ها به همین شکل گذشت.

آن‌قدر که حتی امروز هم گاهی مادرم، خواهرم و یا شریک عاطفیم و کسی که نزدیک‌ترین آدم زندگیم است، گاهاً این صفت را به من نسبت می‌دهند.

البته دیگر از آن پسر شش ساله فاصله گرفته‌ام.

سال‌هاست تلاش می‌کنم دیوارهایی را که برای محافظت از خودم ساخته بودم آرام‌آرام خراب کنم. بعضی روزها موفق می‌شوم و بعضی روزها نه.

اما این نوشته درباره من نیست.

حداقل فقط درباره من نیست.

این نوشته درباره رازهاست.

درباره قصه‌هایی که در زندگی ما اتفاق می‌افتند و بعد تصمیم می‌گیریم آن‌ها را در تاریک‌ترین گوشه ذهنمان پنهان کنیم.

تا قبل از راه‌اندازی این وبسایت، تعداد آدم‌هایی که از این بخش زندگی من خبر داشتند از تعداد انگشتان دو دست کمتر بود.

سال‌ها این راز را با خودم حمل کردم.

اما امروز که این کلمات را می‌نویسم، احساس می‌کنم بار سنگینی را زمین گذاشته‌ام.

نه به این خاطر که دیگران حقیقت را می‌دانند.

بلکه به این خاطر که دیگر لازم نیست از دانستن آن بترسم.

امروز اگر کسی از من بپرسد بزرگ‌ترین درسی که از این ماجرا گرفتی چه بود، احتمالاً خواهم گفت:

بعضی رازها برای محافظت از ما ساخته می‌شوند، اما اگر بیش از حد نگهشان داریم، کم‌کم به زندان ما تبدیل خواهند شد.

و من دیگر نمی‌خواهم زندانبان هیچ رازی باشم.

بعضی بارها را فقط زمانی که زمین می‌گذاری، می‌فهمی چقدر سنگین بوده‌اند.

به اشتراک بذارید
{{ reviewsTotal }}{{ options.labels.singularReviewCountLabel }}
{{ reviewsTotal }}{{ options.labels.pluralReviewCountLabel }}
{{ options.labels.newReviewButton }}
{{ userData.canReview.message }}
پیمایش به بالا